تبلیغات
Theme Designer : Ali Rahimi && javad dashtgard Theme Publisher: Blog Skin && Basij Nasr Theme Url: http://www.blogskin.ir && http://www.Nasr19.ir --> شهدای نوسرا نومیری شهرستان نیشابور - هفته دفاع مقدس

شهدای نوسرا نومیری شهرستان نیشابور
ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است.امام خمینی(ره)

بزرگ مردتاریخ

جستجو
مطالب اخیر
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

*****   هفته بسیج گرامی باد   *****

---------------------------------------------------------


لطایفى خواندنی از بسیجیان در دفاع مقدس

 

خومانیم خومانیم

در خاطره رزمنده اى آمده است: یك شب با دوست همرزمم سالار محمودى در سنگر بودیم و نگهبانى مى دادیم. نوبت ما تقریباً تمام شده بود. منتظر نفر بعدى بودیم. سرو كله كسى از دور پیدا شد. طبق معمول ایست دادیم. گفت: آشنا. پرسیدم: آشنا كیست و اسم رمز چیست؟ او پیرمردى بود كه سواد خواندن و نوشتن نداشت و اسم رمز بالطبع در خاطرش نمانده بود. دستپاچه و هراسان به زبان محلى گفت: «خومانیم،خومانیم» یعنى خودمان هستیم خودمان هستیم. او را روى زمین خواباندیم. محمودى دوباره از او اسم رمز خواست. بیچاره مانده بود چه بكند، با عصبانیت گفت: بابا من چراغان معافى هستم كه دو ساعت پیش شام با هم سیب زمینى خوردیم.


یا حضرت عباس

در روایت برادر مرندى آمده است: خاطره اى كه از جلسات مشترك با ارتش...دارم، این است كه در یك قرارگاه تاكتیكى مشترك، نماز جماعت مى خواندیم. یك روز از یكى از سرهنگهاى ارتش خواستند كه پیشنماز شود. پاى سرهنگ به شدت آسیب دیده بود. وقتى از او خواستند امام جماعت شود، رد كرد. چندتا از فرماندهان ما از جمله بروجردى اصرار كردند. هرچه سرهنگ گفت نمى تواند نماز بخواند، قبول نكردند. او هم مجبور شد برود جلو(ى) صف نماز. ركعت اول را خواندیم. وقتى مى خواست براى ركعت دوم از جا بلند شود، گفت: یا حضرت عباس!

همه زدند زیر خنده و نماز به هم خورد. او برگشت و گفت: بابا من كه گفتم من رو جلو نفرستید.

او از شدت درد پا نتواسته بود جلو خودش را بگیرد و گفته بود یا حضرت عباس.


عكس العمل عجیب قاطرها

در حسینیه شهید حاج همت در دوكوهه مراسمى بود با حضور برادران اعزام مجدد. سخنران كه از برادران روحانى تبلیغى - رزمى بود، ضمن صحبتهایش گفت: در یكى از مناطق كردستان عراق، با چند قاطر كه بارشان سلاح و مهمات و تجهیزات بود، راهى منطقه عملیاتى بودیم. عراقیها با شلیك توپ و خمپاره ردّ ما را مى زدند. منتها چون فاصله زیادى با ما داشتند، گلوله هایشان كارگر نبود. نكته قابل توجه این بود كه وقتى با شنیدن سوت خمپاره یا سفیر توپ روى زمین دراز مى كشیدیم، قاطرها نیز كنار ما زانو مى زدند. و هرچند بار این عمل تكرار مى شد، آنها نیز روى زمین مى خوابیدند...


تأیید نابه جا

سال 61، پادگان 21 حمزه، فخرالدین حجازى آمده بود منطقه براى دیدن دوستان، طى سخنانى خطاب به بسیجیان روى ارادت و اخلاصى كه داشت، گفت: من بند كفش شما هستم. یكى از برادران، نفهمیدم خواب بود یا عبارت درست برایش مفهوم نشد، از آن ته مجلس با صداى بلند در تأیید و پشتیبانى از حرف او تكبیر سر داد. جمعیت هم با اللّه اكبر خودشان بند كفش بودن او را قبول كردند!


كولى گرفتن از عراقى

در روایت آزاده اى مى خوانیم: یك بار دو نفر از بچه ها بر سر كولى گرفتن از سربازى عراقى شرط بندى كردند...در همین وقت سرباز مذكور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وى پرسید: تو قوى ترى یا من؟ سرباز عراقى بادى به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من، تو با این بدن ضعیف و لاغر مردنى و تغذیه كم، اصلاً زورى ندارى و من از تو خیلى قوى ترم. برادر بسیجى به وى گفت: اگر راست مى گویى كه زورت زیاد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را مى چرخانم تا ببینم زور چه كسى بیشتر است. سرباز عراقى با نگاهى مردد، كمى درباره این پیشنهاد فكر كرد و سپس پذیرفت كه او را پشت خود سوار كند و دور آشپزخانه بگرداند نوبت به برادر بسیجى كه رسید، او به ظاهر قدرى تلاش كرد و سپس گفت كه متأسفانه نمى تواند آن هیكل گنده را بچرخاند. خبر این موضوع به سرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدتها اسباب خنده و شادمانى ما بود.


از فرط ناراحتى نزدیك بود سكته كند

در گزارشى از وضعیت نابهنجار بهداشت در زندانها و اسارتگاههاى عراق در هنگامى كه رزمندگان اسلام در آنجا اسیر بودند، آمده است: توالتهاى غیر بهداشتى نیز مشكل عمده اى را به وجود مى آورد. در ابتداى اسارت بدون هیچ پیش بینى درب آسایشگاهها را به روى اسرا مى بستند و ساعات بسیارى از روز و تمام شب كسى به توالت دسترسى نداشت. وقتى این مطلب را به عراقیها گوشزد مى كردیم، در كمال بیشرمى به پنجره ها اشاره مى كردند و مى گفتند: از پنجره هاى پشت استفاده كنید. به ناچار در چند روز اول عدّه اى از بین میله هاى پنجره هاى پشت آسایشگاه به بیرون ادرار مى كردند و در نتیجه فضاى پشت آسایشگاهها متعفن شده بود... بعد از مدتى سطلى جهت این امر اختصاص دادند و اسرا با آویزان كردن پتویى در پشت درب بسته آسایشگاه، آن محل را مخصوص این (امر) قرار داده و به نوبت دو نفر هر روز صبح سطل را خالى مى كردند. خاطره خنده دارى كه گفتنى است، این است كه روزى دو نفر از بچه ها سطل را در حالى كه پر بود، در دست گرفته و از پله ها آرام آرام پایین مى بردند. ناگهان یكى از سربازان عراقى، در تعقیب یكى از اسرا كه در حال گریز بود، از پله ها به سرعت بالا آمد، و چون این دو را مقابل خود دید، فریاد زد كه كنار برو و كابل دستش را از پایین به طرف آنان پرتاب كرد. آن دو عمداً یا سهواً از روى ترس، ناگهان سطل را رها كرده و فرار كردند. سطل واژگون شد و تمام محتویات آن به روى سرباز بعثى پاشیده شد. بیچاره از فرط ناراحتى نزدیك بود سكته كند. در حالى كه دشنام مى داد و سربازان دیگر بر وى مى خندیدند، از تعقیب دست برداشت و به طرف حمام دوید.


پستانك را در دهان عراقى گذاشت

عملیات والفجر چهار، در گردان میثم به فرماندهى برادر كساییان، تك تیرانداز بودم. آقاى ژولیده - كه احتمالاً شهید شده باشد - مسؤول دسته بود و پستانكى به گردنش انداخته بود. همینطور كه به سوى منطقه پیش مى رفتیم، گاهى با صداى شبیه بچه شیرخواره گریه مى كرد و یكى از برادران پستانك را در دهانش مى گذاشت و او ساكت مى شد. بعد از عملیات در قله 1904 كله قندى و كانى مانگا چند نفر از برادران مجروح شدند. زخمیها را روى برانكارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایى كه در اختیار داشتیم تا آنها را پایین بیاورند... یكى از اسرا حاضر به كمك نبود. دوستى داشتیم كه او را با اسلحه تهدید كرد. عراقى فكر كرد مى خواهیم او را بكشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانكش را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتى خود اسیر. بعد آمد و زیر برانكارد را گرفت.


اى عراقى قاتل

در خاطره اى از سردار عراقى، فرمانده لشكر پیاده 17 على بن ابى طالب(ع) آمده است: شب عملیات بدر، بعد از عبور از آبراههاى هور فكر مى كردم سنگر كمین دشمن پاكسازى شده است، غافل از اینكه دشمن از آن سنگر، حركات ما را نظاره مى كرد. و ناگهان از پشت سر، قایق ما زیر آتش رگبار تیربار سنگر قرار گرفت. دو تن از همراهانم شهید و یكى هم مجروح شد. دو گلوله به سمت راست سینه ام اصابت كرد و ریه هایم را سوراخ و از پشت كمرم بیرون آمد... همان وقت، به چهار نفر از همراهان كه سالم بودند، دستور دادم كه برگردند،... و من با پیكر دو شهید، یكه و تنها ماندم... عراقیها آمدند، جیبهاى ما را خالى كردند و قایق را هم به كنار سنگرشان بردند... بعد از آن دوباره عراقیها به طرف قایق آمدند و یكى از آنها متوجّه شد كه من زنده ام و به صورتم آب ریخت. چشمهایم باز شد. مرا به سنگر خود بردند. دستهاى مرا بستند و شكنجه ام كردند و اطلاعات مى خواستند و حتى دوبار مرا با ریه تیر خورده به داخل آب انداختند. وقتى مرا از آب بیرون كشیدند، دیگر تنفس برایم سخت بود و با دست و پا زدن، خون و آب از ریه هایم خارج مى شد. آن ها هم ایستاده بودند تا ظهر شد. به آنها گفتم دستم را باز كنید تا نماز بخوانم اما اعتنا نكردند. بااشاره نماز خواندم تا اینكه متوجه شدم عراقیها دارند وسایلشان را جمع مى كنند تا عقب نشینى كنند. آنها رفتند و مرا كه دیگر رمقى نداشتم، تنها گذاشتند. تلاش كردم و دستهایم را باز كردم و به زحمت جلیقه اى پوشیدم و تصمیم گرفتم به داخل آب بروم و در نیزارها مخفى شوم. وقتى وارد آب شدم،آب به داخل ریه هایم رفت و دیگر قادر به نفس كشیدن نبودم. با زحمت زیاد خودم را از آب بیرون كشیدم و بى حال روى زمین افتادم. ناگهان متوجه صداى قایقهاى خودى شدم. بچه هاى یكى از گردانهاى لشكر قم آمدند. مرا شناختند و به عقب منتقل كردند. بى هوش شدم. در بیمارستان شهید دستغیب شیراز چشمهایم را باز كردم. بالاى تخت من كاغذى زده بودند كه نوشته بود: «عراقى».

خانم پرستارى وارد اتاق شد و تا به تخت من رسید، محكم بر سر من كوبید و گفت: اى قاتل عراقى!

امام من كه بى رمق روى تخت افتاده بودم، به او گفتم: من عراقى نیستم، فامیلى من عراقى است.


محمد گاوى

در روایت آزاده اى مى خوانیم: روزى یكى از برادران اسیر در اردوگاه موصل 4 مورد هجوم وحشیانه سرباز عراقى به نام محمد قرار گرفت. برادر كتك خورده ناخودآگاه و با لحنى تند به سرباز عراقى گفت: مگر گاوى؟! سرباز عراقى كه معنى لغت «گاوى» را نفهمیده بود، پرسید: گاوى یعنى چه؟ برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقى گفت: سیدى(یعنى آقاى من) در ایران به انسان با شخصیت و قدرتمند این لقب را مى دهند. سرباز عراقى بدون اینكه از این توضیح، مشكوك شود، با خوشحالى و تكبّر، بادى به غبغب انداخت و او را رها كرد. فرداى آن روز وقتى یكى دیگر از برادران او را به نام سیدّ محمد صدا زد، سرباز عصبانى شد و با خشونت گفت: سید محمد گاوى، فهمیدى؟ آن بنده خدا هم كه از كل ماجرا بى خبر بود، با تعجب گفته او را تأیید و تكرار كرد. و از آن به بعد لقب «محمد گاوى» رسماً بین برادران (در مورد آن شخص) رواج یافت.


به كورى چشم دشمن چایخانه سرپاست

در هر مكان و وضعیتى كه بودیم چاى را آماده مى كرد. به شوخى مى گفت: هر خطى كه چایى در آن درست شود، سقوط نمى كند. او پیرمرد خوش مشرب و دوست داشتنى بود... حتى در عملیات والفجر 8، قند و چایى را در پلاستیكى گذاشته و زیر كلاهش جاسازى كرده بود و آن سوى رودخانه كه باور نداشتیم دیگر چاى بنوشیم، با روشن كردن آتش بساط چاى را فراهم كرد... هواپیماهاى دشمن ما را بمباران كردند و چایخانه حاجى هم مورد اصابت قرار گرفت و زیر و رو شد. مدتى بعد حاجى از زیر خاكها بیرون آمد و بى اعتنا به آنچه اتفاق افتاده بود گفت: بچه ها غمتون نباشد، به كورى چشم دشمن چایخانه سرپاست.(10)


پدر صلواتى

در روایت برادر جهانگیرى مى خوانیم: یك روز در منطقه داشتیم والیبال بازى مى كردیم. پاسور من برادرى بود كه مثل بعضیها او را «پدر صلواتى» صدا مى زدند. وقتى چند بار درست پاس نداد، برگشتم و گفتم: «پدر صلواتى دفعه آخرت باشد كه اینطور پاس مى دى و الاّ هرچه از دهنم در بیاد، بهت مى گم». فرمانده گردان تخریب پشت سرم ایستاده بود. بازى كه تمام شد، دستش را گذاشت روى شانه ام و گفت: «آفرین خیلى خوشم آمد» او نمى دانست كه همه به آن بنده خدا مى گویند «پدر صلواتى». تصور مى كرد من از روى توجه و با كنترل زبان او را به این نام صدا زده ام. این شد كه مرا با خودش برد به گردان تخریب. آنقدر خوشحال بودم كه نگو و نپرس. چیزى نگذشته بود كه عملیات خیبر شروع شد. براى تخریب پل «القرنه» وارد عمل شدیم كه به اسارت نیروهاى بعثى درآمدم. یك پدر صلواتى گفتن هفت سال كار دستمان داد و ما را برد و آورد.


انگار هركى هركیه

یك روز در مقر اعلام كردند به هیچ كس بدون داشتن برگ مأموریت اجازه ورود به مقر ندهید. من و یكى از دوستان دژبان بودیم. پاسى از شب گذشته بود كه ماشین پاترولى با چند سرنشین آمد جلو(ى) طناب. طبق دستور از آنها برگ تردد خواستیم. هیچكدام نداشتند و در عین حال مصر بودند كه بروند داخل. داشتیم با هم جر و بحث مى كردیم كه یكى از آنها یك دسته برگ مأموریت سفید از جیبش درآورد و شروع كرد به نوشتن. ما به آنها خندیدیم و گفت(یم) تو را (به) خدا نگاه كن، چه وضعى شده. هركس براى خودش برگ مأموریت مى نویسد. بعد توضیح دادیم كه برگ مأموریت را باید فرمانده بنویسد و امضاء كند. مگر هركى هركیه! آنها هم خنده شان گرفت. بعد از ما خواستند كه بگذاریم با فرماندهى تلفنى تماس بگیرند ولى ما اجازه ندادیم. گفتیم نمى شود كه هركس از راه رسید، مزاحم فرمانده بشود. خلاصه وقتى پافشارى كردند، من خودم به فرماندهى تلفن زدم و مشخصات ماشین را دادم. او بلافاصله خودش آمد دژبانى. آن وقت بود كه متوجّه شدیم نامبرده فرمانده كل سپاه، برادر محسن رضایى و همراهانش هستند.


راهى براى خوابیدن

در دوره آموزشى معمولاً بعد از نماز صبح نمى گذاشتند كسى بخوابد. اما اگر كسى خوابش مى آمد، یك راه وجود داشت. باید مى رفت وضو بگیرد و نماز بخواند. بعد سرش را از روى مهر برندارد و همانطور در سجده بخوابد. در این صورت هیچكس حق بیدار كردن او را نداشت. یعنى جایز بود كه هركس مى خواهد، به این ترتیب چرتى بزند. به چنین كسى مى گفتند از خوف خدا غش كرده.


منبع

پاسدار اسلام ـ ش279و280-خادم الشهدا84



نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391 توسط خادم الشهداء
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
Blog Skin
جنگ دفاع مقدسوصیت شهدا